س.من در باره اش چنین هستم دوستش دارم و دوستم نداردمراقبتش کردم ومراقبتم نخواهد تنهایش نگذاشتم تنهایم میگذارد خوراندمش و محروم از خوردن میکند خواستمش راه برود مانع راه رفتنم شد میخواباندمش مانع خوابم خواهد شد درمانش میکردم گفت راحتم بگذارند درمان لازم نیست حیاتش دادم مرگم را او درانتظار هست دعایش میکنم مسخرهام میکند.آری این چنین هست داستان بشر خودخواه.ولی چاره چیست شب اول تولد با خنده وگریه غبر ارا دی اش مرا جذب خود میکند زیرااین قصه زندگی بشر وسیرتکاملش هست و بس.